تبلیغات
سایت - نقش زنان در 8 سال دفاع مقدس
سایت
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

مقدمه

برای دیدن چهره زنان ایرانی در دفاع هشت ساله، آئینه ای شفاف تر از گفتار و نوشتار خود آنان نیست. زنانی كه در خطوط مختلف نبرد ایستادند تا از آنچه كه دوست دارند، دفاع كنند. بسیاری از این زنان به خاك افتادند، بسیاری به اسارت دشمن درآمدند، بسیاری زخم برداشتند. بسیاری بر بالین مجروحان جنگ بیدار ماندند و آنانی كه به خانه بازگشتند بسیار نیستند. برای این زنان هنوز جنگ به پایان نرسیده است. زیرا همواره رنج شچم انتظاری و زخم هایی كه با آن همخانه اند، چون تابلویی از دل شان آویخته است. دیواری از امید، كه هاشورهایی از روشنی بر آن تابانده است.

خلاصه:

اكنون خاطره ای از فداری و صبر و امید یكی از زنانی كه در شهریور 59 در آغاز هجوم ارتش بعثی به خاك كشورمان در صحنه های نبرد حضور داشته از زبان خودش برایتان بیان می كنم. او دختری خرمشهری به نام مریم امجدی زنجانی است. به قول دیگران امجدی خدای خاطره است. اما گذشت سالها، ناراحتی میگرن و سر و كله زدن با 2 دختر و 2 پسر كه ثمره زندگی مشتركش هستند، دست به دست هم داده و بسیاری از وقایع آند نفرها را كه در آن حضور داشته، از یادشان برده اند. به سختی اسامی اشخاص و اماكن را به خاطر می آورد. اطمینان دارم شما هم بعد از خواندن این مجموعة خاطره، تصویر یك دختر 17 ساله خرمشهری را در حالی كه یك كلن رول ور دور كمرش بسته و با یك اسلحه ژ-ث دوخشابه پا به پای مردان در برابر دشمن خط آتش می بندد، برای همیشه به ذهن می سپارد.

به یاد پدرم میرنعمت الله امجد زنجانی

حاصل ازدواج مادر و اقاجان، دخ فرزند بود: پنج پسر و پنج دختر به اسم های: فریده، علیؤ مریمؤ نرگس، محمد، افروز، خدیجه، حسن و حسین(دوقلو) و دست آخر عباس. همة ما را به غیر از حسن و حسین و عباس، مادربزرگم همه گل خواجه سیحونی كه مامای محلی قابلی بود، در خانه خودمان كبه دنیا آورد. مادرم می گفت 19 تیر 1342 (همان روزی كه من به دنیا آمدم) آقاجان، آقاجان تو، نهال درخت بید قشنگی را توی باغچجة كنار حوض پنج پر قشنگ كاشت. آقا اسم شناسنامه ای مرا مریم گذاشته بود، اما مادرم الهام صدا می كرد. شكل و قیافه ام شبیه مادرم بود.

روزها پشت سر هم گذشتند. من به سن مدرسه رسیدم. سالهای اول مدرسه در حال و هوای درس و بازی گذشت. روز جمعه كه می شد دوست داشنم تا ظهر بخوابم، اما آقاجان صبح زود بلندمان می كرد. بعد از خواندن نماز صبح به دعای ندبه می رفتیم. تابستان ها آقام من و نرگس را با خواهر بزرگم فریده پیش خانم افشار در عصمتیه می فرستاد تا قرآن یاد بگیریم. جایی شبیه حوزه كه در آن، خانم ها قرآن و رساله می خواندند و تفسیر یاد می گرفتند.

رفتن من به عصمتیه، فقط برای روخوانی و یاد گرفتن احكام رساله بود. در خانه خودمان رساله ای داشتیم كه مال آقای خمینی (ره) بود. اقاجان می گفت: «چند سال پیش كه به كربلا سفر كرده بودم، سری هم به نجف زد و این رسالة سبزرنگ را از آقای خمینی گرفتم.» من از روی همان رساله، احكام را از بر می كردم. به اجبار آقاجان، از روز اولی كه به راهنمایی رفتم، چادر سر كردم. آقا در مورد ذخترهایش تعصب خاصی داشت. در خانه حتماً باید دامن و شلوار به پا می كردیم. دخترهای مدرسه بی حجاب بودند و از اینكه من روسری بر سر داشتم، تعجب می كردند. یك بار از آنها پرسید: «تو هر روز روزه می گیری؟» «گفتم: نه چطور مكه»؟ گفت: آخه، هر كس روزه می گیریه، روسری سرش می كنه!» برایش توضیح دادم، كه این طور نیست و ما باید خودمان را از نامحرم بپوشانیم در كلاس سوم راهنمایی بودم كه متوجه شدم برادرم علی، با دوستانش كارهایی مخفیانه می كند. آنها به اتاق می رفتند و در را از پشت می بستند وروی كاغذ چیزهایی می نوشتند. بعدها فهمیدم كه اسم آن كاغذها اعلامیه است. كم كم پای آقاجان هم به این كارها باز شد. اوایل، در حد شركت در جلسات و روضه خوانی و گوش دادن به صحبت های آقای كافی، واعظ مشهور فعالیت می كرد. آقاجان در كارهای خیر هم دست داش. تا آنجا كه می توانست به فقرا كمك می كرد این اواخر در راهپیمایی وهم شركت می كرد و به مجالس سخنرانی ضد حكومتی (شاه) می رفت.

مردم خرمشهر در خیابانها و دانش آموزان در مدرسه ما شعار ضد حكومتی می دادند و عكس شاه را سر و ته آویزان می كردند. شور و حال آقاجان، علی و بقیه روی من هم اثر گذاشت و به جمع آنها پیوستم. در راهپیمایی دست هایمان را مشت كردیم و فریاد می زدیم: «محصل به پا خیز، برادرت كشته شد» و پر و جوان همصدا می گفتیم: «بگو مرگ بر شاه». راهپیمایی عید قربان سال 57 را همیشه به خاطر دارم كه من و علی ره راهپیمایی رفتیم و عكس اقای خمینی و اعلامیه پخش می كردیم مأمورها سر رسیدند و شلیك هوایی شروع شد. مأمورها برادرم علی را در خیابان دستگیر كردند. آقاجان بعد از دستگیری علی، آن قدر دنبالش گشت تا بازداشتگاهش را پیدا كرد. یكی دو روز بعد با قید ضمانت و كلی قول و قرار آزاد شد و به خانه آمد. مادر مرتباً می پرسید: «با او چه كرذنذ؟» و اقاجان می خندید و می گفت: «هیچی، موی سرش را تراشیده كمی شلاق خورده!» از او تعهد كتبی گرفت كه دیگه در راهپیمایی ها شركت نكنه» انا درست فرداری آن روز علی دوباره به خیابان رفت و روز از نو، روزی از نو. روزها كارمان، شعار دادن و فرار كردن بود و شب ها شعار نوشتن. دی ماه شاه از ایران فرار كرد. در بهمن ماه فردای روزی كه قرار بود آقای خمینی به ایران بیاید، همه به خیابان ریختیم و فریاد زدیم: «وای به حالت بختیار اگر امام فردا نیاد» و «اماما، اماما، قلب ما باند فرودگاه توست.»

دوازده فروردین 58، روز رأی دادن به جمهوری اسلامی بود. هر كس موافق حكومت اسلامی بود برگه سبز و هركس مخالف بود، برگه قرمز به صندوق می انداخت. صندوق های رأی را در مساجد گذاشته بودند. در مسجدالنبی من اولین كسی بودم كه با كارت شناسایی مدرسه رأی دادم.

بعد از پیروزی انقلاب تابستان به عصمتیه رفتم و در برنامه های سخنرانی شركت كردم. بیشتر این سخنرانی ها توسط خانم افشار انجام می شد. پس از چند جلسه متوجه شدم كه خط فكری خانم افشار عوض شده و طرفدار مجاهدین خلق است. هر وقت كه جنبشی ها 0مجاهدین) در سطح شهر برنامه ای می گذاشتند، او برایشان سخنرانی می كرد. این بود كه دیگر به عصمتیه نرفتم و عضو حزب جمهوری شدم. بیشتر بچه هایی كه بعدها عضو سپاه خرمشهر شدند، عضو این حزب بودند. فعالیت جنبشی ها (مجاهدین) و خلق (خرابكاری های از طرف آمریكا و عراق) عرب زیاد شده بود. خلق عرب كارشان به بمب گذاری در گوشه و كنار شهر رسیده بود. بچه های حزب جمهوری و عده ای از طرفداران انقلاب به خاطر اعتراض به بمب گذاری آنها، در مسجد جامع تحصن كردند. در این تحصن، روزه سیاسی گرفتیم و سه روز غذا نخوردیم. بتول كازرونی، فاطمه زنده باد، كبری عارف زاده و زكیه محمدی كه بعدها با آنها آشنا شدم در آن تحصن شركت داشتند. برادرم علی هم مثل من كمتر به خانه می آمد او بعدها عضو رسمی سپاه شد. بقیة اهل خانه، سرگرم درس و مدرسه خودشان بودند. در همین روزها بود كه امام دستور تشكیل جهاد سازندگی دادند. من جزء اولین نفراتی بودمك كه ثبت نام كردم و جهادی شدم. جهاد سازندگی شامل اتاق كمیته بهداشت، اتاق كمیته فرهنگی، و غیره بود كه من عضو گروه امداد و عمران شدم. برایمان یك دورة امداد از قبیل تزریقات و پانسمان و سایر موارد گذاشتند. همزمان در كمیتة فرهنگی هم كه مسئولش آقای منصور گلی بود، ثبت نام كردم.

آقای گلی چون برادرم را می شناخت و از اینكه درجهاد شركت می كردم، خوشحال بود. مسئولان جهاد برای برنامه ریزی كردند. ابتدا كلاسهای آموزشی مانند: آموزش امداد. آموزش عقیدتی، آموزش برگزار شد. كلاس ها كه مدت آن ده روز بود در ساختمان جهاد تشكیل شد. بین كلاس ها ما را برای آموزش عملی گروه بندی كرده و به نوبت سوار جیپ می كردند و به روستاهای اطراف شهر می بردند. یك بار ما را برای ضدعفونی كردن نهر آب به روستایی بردند و گفتند كه باید این مقدار كلر وارد آب كنیم تا آب تصفیه شود. همینطور با روستایی ها صحبت می كردیم كه زیاد بچه دار نشوند. هر فرصتی پیدا می شد، به قسمت عمران جهالد هم كمك می كردم. بچه های عمران به روستاهایی می رفتند كه حمام و توالت نداشتند. آنها برای مردم سرویس بهداشتی درست می كردند. كار ما در این واحد بردن و آوردن آجر بود.

بچه های عمراه 8-7 نفر بیشتر نبودند. یكی بنایی می كرد، دیگری مثل ما مصالح می آورد. یكی از برادرها «احمد غبیتی» جوانی 22 ساله بود كه بعدها به شهادت رسید. برادر دیگری علیرضا آهنكوب بود كه بعدها به اسارت عراقی ها درآمد. جهاد، تازه تأسیس بود و وضع مالی خوبی نداشت. به سازمانهایی كه وضع مالی خوبی داشتند. مثلاً كشتیرانی و غیره می رفتیم، از آنها كمك نقدی می گرفتیم. مواد غذایی می خریدیم و با كمك برادر محمد نورانی كه مسئول بسته بندی و پخش آذوقه بود، آنها را بین مردم روستاها می كردیم. در آن زمان از جهاد حقوق نمی گرفتیم. اوایل زمستان 58 بود كه به ما خبر دادند، هر لحظه ممكن است سیل روستای عباره و چند روستای دیگر اطراف خرمشهر را ویران كند. با عجله با برادران جهادی به منطقه عباره اعزام شدیم. در روستا مردم را از خواب كردیم و آنها را از روستا بریون بردیم و خدمان هم گونی هایی كه با خودمان آورده بودیم پر از گل و خاك كردیم تا با آن در برابر سید سد ببندیم.

قرار شد مردم عباره تا بازسازی روستایشان همان جا بمانند به همین دلیل سیل تلفات جانی نداشت. در حد توانم به مردم سیل زده كمك كردو. بعد مشغول درس و مدرسه شدم. در همان سالل تحصیلی، بسیج مستضعفین تشكیل شد و من هم در آنجا ثبت نام كردم. در آنجا كلاسهای آموزشی گوناگونی برگزار می شد كسانی كه به ماآموزش تیر اندازی و عملیات تخریب مثل كار با TNT ، انفجار و چاشنی را به ما یاد می دادند عبارت بودند از فتح الله افشار كه بعد از جنگ به دلیل مبتلا شدن به سرطان درگذشت و دیگری برادر حیدر حیدری بود كه در اولین روزهای جنگی به شهادت رسید. نیمی از سرش را تركش برده بود. همچنین برادر افشانی، غبیتی و علیرضا هم آموزش نظایمهؤ سینه خیز رفتنش، خیز سه ثانیه و پنج ثانیه و باز و بسته كردن اسلحجه را به عهده داشتند آنها به ما می گفتند، نفستان راحبس كنید و بخه حالت سینه خیز و درازكش تیراندازی كنید. مدت دورخ آموزش یك هفته بود سال تحصیلی كه تمام شد برای سپاه ذخیره ثبت نام كردم. اواخر تابستان 59 بود كه دو نفر از برادران به نام بیژن طالبی و موسی بختور در درگیریهای مرزی با عراق به شهادت رسیدند. خودم را برای سال تحصیلی 60-59 آماده می كردم كه بسیج از ما خواست به خانواده هامان اطلاع بدهیم كه در صورت نیاز باید برای امدادگری یا نبرد به مناطق مرزی مانند شلمچه برویم. من از پدر و مادرم رضایت گرفتم. خوشحال بودم از اینكه من هم می توانستم در جنگ شركت كنم. صبح روز سی و یكم شهریور با حدود ده نفر از خواهرانی كه دوره آموزش نظامی بسیج را دیده بودند، در استادیوم خرمشهر جمع شدیم. برادر حسین فرزانه، مسئول بیج خواهران در مورد محلی كه به آنجا می رفتیم، فاصله ای كه با شهر داشت و وجود توپ، خمپاره و سر و صدا در آنجا صحبت كرد و از ما خواست كه همیشه آماده باشیم. می گفت: «ما شما را به این خاطر به آنجا می بریم كه به مجروحان كمك كنید. در صورت زخمی شدن آنها در درگیریهای مرزی، شما باید به آنها آمپول كزار تزریق كنید، كمكهای اولیه را انجام دهید و حتی در صورت نیاز آتل بندی هم كنید. وقتی كه می خواستیم به شلمچه اعزام شویم هنگام خارج شدن، صدای انفجار توپ و خمپاره تمام شهر را فرا گرفت. برادران فریاد كشیدند: «سینه خیز برید، سنگر بگیرید تا زخمی نشین». سر و صدا قطع نمی شد. شهر را یكسره می كوبیدند. درگیری از مرز به شهر رسیده بود. اولین باری بود كه چنین صداهایی را می شنیدیم. صدای انفجار گلوله ها به حدی زیاد بود كه فكر می كردیم، همه چیز در حال خراب شدن روی سرمان است. صداها نزدیك و پشت سر هم بود. به برادران خبر دادند كه: «نمی شود خواهران را جلوتر برد. آنها را به بیمارستان مصدق بفرستید، انجا بیشتر به نیروهای خواهذ احتیاج دارند.» هر طوری كه بود سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. یادم نیست به چه كسانی همراه بودم. در مسیری كه می رفتیم، وضعیت شهر را خیلی آشفته دیدیم. مردم حالت عصبی داشتند، خیلی ها در حال حمل مجروح به بیمارستانها بودند خیلی سریع به بیمارستان مصدق رسیدیم كه انتهای خیابان امام خمینی بود. نجات محمدی را كه یكی از بچه های حزب جمهوری بود آنجا دیدم و پرسیدم: «چه كاری از دستمون برمیاد؟» گفت: پانسمان كنید و به اتاق ها رسم برسانید.» فوری دست به كار شدیم. از این اتاق، به آن اتاق. از این زخمی به آن زخمی. لحظه به لحظه زخمی های مختلفی می آوردند از سر و صورت خونی تا دست و پای خونی.

همه كاركنان بیمارستان مشغول به كار بودند. یك بار می خواستم برای پرستاری كه در یكی از اتاق ها مشغول به كار بود، سرم ببرم اما اشتباهی به اتاق دیگری رفتم دررا باز كردم و چشمم به اجسادی افتاد كه در كنار یا روی هم افتاده بودند. یكی هم روی برانكارد كنار اتاق یا روی هم افتاده بودند. یكی هم روی برانكارد كنار اتاق بود. وقتی چشمم به آن همه كشته افتاد، خشكم زد. حالت عجیبی داشتم، یكی از پرستارها متوجه وضع من شد و گفت: «برای چی اومدی اینجا؟ بیا بیرون!» و در را  بست. سردخانه بیمارستان جا نداشت. به همین دلیل، تخت های آن اتاق را برداشته بودند و هر كسی را كه شهید می شد در آن اتاق می گذاشتند حالم كه بهتر شد، دوباره شروع به كار كردم. به مادر زهرا دشتی كه هم كلاس من در دبیرستان جامع بود كمك كردم. تركش به ران پایش خورده بود. خون زیادی رفته و حالش بد بود. پیش او كمی نشستم و دلداریش دادم.

نماز مغرب و عشا بود. دنبال آب گشتیم كه وضو بگیریم ولی آب قطع شده بود. تیمم بدل از وضو كردیم. مردم صابون و بنزین آوردند تا باطری ها شیشه ای كوكتل مولوتف درست كنند. ما هم رفتیم و مقداری كمك كردیم. هر روز سر و صدا بلند می شد. زخمیهای زیادی به بیمارستان می آوردند. چند روز نخوابیدیم. بیمارستان دیگر امكانات نداشت مجبور شدیم بقیه مجروحان را به بیمارستان شهرهای آبادان یا ماهشهر بفرستیم و از آنجا به شهرهای دیگر تا بهتر مداوا شومد. روز چهارم با دو نفر از خواهران كه اسمشان در خاطم نیست به مسجد جامع رفتم. مسجد جامع شلوغ بود، بیشتر نیروهای مردمی به آنجا رفت و آمد می كردند. در آن شلوغی، چشمم به آقای فرخی، كتابفروشی كه كتابهای خوب و مذهبی را از او می خریدیم، افتاد. جلو رفتم و سلام كردم. بعد از حمله عراق، به نیروهیا مردمی پیوسته با پسرش محمود به مسجد جامع آمده و كمك می كرد، مسئول انبار مهمات بود، خانواده ما را می شناخت و می دانست كه عضو بسیج هستم و دوره آموزش نظامی و امداد را دیده ام. وقتی فهمید برای كمك آمده ام، پیشنهاد كرد به عنوان نگهبان انبار مهمات باشم و به كسی اجازه رفت و آمد ندهم و اگر كسی مهمات خواست، به او اطلاع بدهم. با خوشحالی قبول كردك. انبار مهمات مسجد، طبقه بالا در قسمت زنانه بود. در آنجا آذوقه هم گذاشته بودند رو به روی در ورودی حیاط ایستادم و نگهبانی دادم. آقای فرخی یك اسلحة ام یك به دستم داد و من برای اولین بار مسلح شدم. آقای نجاراین به همراه خانم نجارپور كار امداد مسجد را انجام می دادند. هر وقت كارشان زیاد بود و نیاز داشتند، به آنها كمك می كردم. 3-2 روز اول ورودم به مسجد با بچه های گروه ابوذر آشنا شدم، اعضای این گروه شامل، فرمانده ثامری، پسرش امیر و پسر برادرش ریاض، مسعود پاكی، قاسم مدنی، هادی پیرو، رضا گلك و جعفر، می شدند. آنها به خط مقدم یم رفتند، می جنگیدند، مهمات می بردند و برمی گشتند. سر می كردند. اقای ثامری، با بچه ها به خرمشهر نمی آند و عمدة فعالیتش در شهر آبادان بود. وقتی متوجه شدم كه بچه های ابوذر تا خط مقدم درگیری پیش می روند به آنها گفتم: اگه میشه منو با خودتون به خط مقدم بررین.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 11 دی 1389
سه شنبه 27 شهریور 1397 11:35 ب.ظ

You revealed it perfectly.
acheter cialis meilleur pri prescription doctor cialis sublingual cialis online buy name brand cialis on line wow look it cialis mexico cialis prezzo in linea basso achat cialis en europe how to purchase cialis on line usa cialis online cialis generico milano
پنجشنبه 15 شهریور 1397 03:24 ب.ظ

Superb facts, Regards!
cialis online cialis arginine interactio cialis coupons printable cialis prezzo al pubblico cialis ahumada cialis price in bangalore cialis taglich cialis tablets cialis en 24 hora cialis 20mg
دوشنبه 12 شهریور 1397 08:28 ق.ظ

Wow all kinds of good data.
cialis 20 mg viagra vs cialis vs levitra comprar cialis navarr cialis e hiv low dose cialis blood pressure cialis rezeptfrei sterreich free cialis cialis generico milano cialis for bph cialis online
سه شنبه 23 مرداد 1397 06:11 ق.ظ

Really quite a lot of valuable material!
cheap generic viagra online buy viagra with prescription viagra for cheap prices cheapest place to buy viagra order sildenafil online uk uk online pharmacy viagra pharmacy viagra online order viagra online online pharmacy for viagra order viagra without rx online
دوشنبه 22 مرداد 1397 09:52 ب.ظ

Beneficial knowledge. Thanks!
we use it 50 mg cialis dose price cialis per pill cialis 5 mg schweiz cialis online nederland how does cialis work low dose cialis blood pressure tadalafilo tadalafilo generic cialis at the pharmacy sublingual cialis online
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 09:52 ق.ظ

You said it very well.!
cialis great britain venta cialis en espaa viagra vs cialis cialis daily generic cialis 20mg uk cialis generic availability costo in farmacia cialis sublingual cialis online cialis italia gratis cialis italia gratis
جمعه 7 اردیبهشت 1397 11:53 ب.ظ

Incredible tons of awesome facts!
buy cialis uk no prescription cialis farmacias guadalajara cialis 5 mg effetti collateral cialis daily new zealand cialis 20 mg effectiveness tarif cialis france cialis 30 day sample look here cialis order on line generic for cialis cialis professional from usa
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 07:21 ب.ظ

Wow quite a lot of superb facts!
buying viagra online australia generic viagra cheap buying viagra online safe buy original viagra online cheap sildenafil uk buy viagra uk without prescription buy viagra online at can u buy viagra online buy viagra online canada where to buy viagra on line
شنبه 18 فروردین 1397 09:32 ق.ظ

You made the point.
order a sample of cialis the best choice cialis woman achat cialis en suisse the best choice cialis woman cialis without a doctor's prescription miglior cialis generico weblink price cialis 5 mg cialis pharmacie en ligne cialis preise schweiz only now cialis for sale in us
شنبه 4 فروردین 1397 09:12 ق.ظ

Fantastic write ups, Thanks a lot.
enter site 20 mg cialis cost cialis generisches kanada acheter cialis kamagra cialis prezzo al pubblico generic cialis at walmart click now cialis from canada cialis patent expiration the best site cialis tablets buying brand cialis online cialis for daily use
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:23 ق.ظ
I must thank you for the efforts you have put in penning this site.

I'm hoping to view the same high-grade content from you in the future as well.
In fact, your creative writing abilities has motivated me
to get my own, personal site now ;)
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:03 ب.ظ
Hey! This is kind of off topic but I need some guidance from an established blog.
Is it hard to set up your own blog? I'm not very techincal
but I can figure things out pretty fast. I'm thinking about
creating my own but I'm not sure where to begin. Do you have any tips or suggestions?
Appreciate it
جمعه 6 مرداد 1396 11:30 ب.ظ
Helpful information. Fortunate me I found your web site by accident, and I'm
shocked why this twist of fate didn't happened
in advance! I bookmarked it.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:23 ق.ظ
Hello Dear, are you genuinely visiting this web page daily, if so
then you will definitely take nice experience.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 01:10 ب.ظ
Hi, Neat post. There is a problem with your website in web explorer, could check this?
IE nonetheless is the market chief and a big part of other folks
will leave out your fantastic writing due to this problem.
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:52 ب.ظ
I have been surfing online more than 2 hours today, yet I never found any interesting article
like yours. It is pretty worth enough for
me. In my opinion, if all web owners and bloggers made good content as you did, the web will
be a lot more useful than ever before.
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 11:26 ق.ظ
سلام، با حمایت مقام معظم رهبری، آقایان روحانی و ظریف مهارتهای خود را در انجام مذاکرات و حل مشکلات پیچیده نشان داده‌اند. به آنها اجازه دهید تا امور مربوط به سیاستهای خارجی‌ ایران در منطقه را نیز به عهده بگیرند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی